تبليغاتX
آخرین ستاره شب
بین رنج بردن و هیچ به ما حق انتخاب داده اند.من رنج را برداشته ام

وقتی تو تنها کسي باشي تو خونه که مشکل دندنون نداشته باشي ميتوني راحت بشيني دوبسته از گزايي که خاله آورده رو جلو چشماي حسرت زده بقيه بخوري و تموم سر و صورتت آردي بشه !!!

2)نگين اومده تواتاق وبدون مقدمه ميگه :"بهت پيشنهاد ميکنم هيچ وقت ازدواج نکني!"بخار از کله م بلند مي ره بالا قيافه م خيلي تابلو شبيه علامت سواله ميگم:"خب من که خودم همين قصد روداشتم حالا چرا؟"با يه حالت خاصي ميگه:"قوانين ايران خيلي ظالمانه ست خيلي. . ."و شروع مي کنه از درس حقوق مدني1   تعريف کردن زن بميره همه اموالش مال مرده مرد بميره فقط 1/8به زن مي رسه ،مرد ميتونه 5تا زن دائم همزمان داشته باشه ويه هوار تا زن صيغه اي ،مرد ميتونه . . .خلاصه تا ميتونه ميگه و آخرش هم داد مي زنه بوالهوسي قانوني!!!بلند بلند ميخندم ميگم :"عزيزم به خدا حالم خيلي بده وقت فکرکردن به اين چيزا روندارم در ضمن اينهمه مرد و زن دارن تو ايران زندگي ميکنن تازه بوالهوسي که به اين چيزا نيست"ميگه:" خنده نداره بايد بشيني گريه کني"ميگم:"تو نميخواد غصه بخوري با اين گروني و خرج بالا ي زندگي کدوم احمقي 5تا زن دائم ميگيره"ميگه:"همين آدمهاي کوته فکر و خوش خيالي مثل تو هستن که اجازه ميدن مردا هر غلطي دلشون ميخواد ميکنن،کي گفته دائم؟هر ماه يه دونه زن صيغه اي مي تونن عوض کنن بيچاره!"اون يکي خواهرم ميخواد پليس شه هر چي بهش ميگم عزيزم ايران که مثل اين فيلماي پليسي ديدي نيست که مثل کميسر پليس يا ماموران مخفي پليس نيست که،يه باتوم مي دن دستت تو تحصنا بزني تو سر زناي بدبخت به خرجش نميره خوبه ديگه اين يکي تحصن ميکنه اون يکي با باتوم ميزنه تو سرش منم به جفتشون ميخندم و به اين که اگه آدما قانون قلباشون رورعايت ميکردن و قانون انساني آيا اصلا"احتياجي به اين قانوناي من درآوردي يا حتي شرع درآوردي بود يا نه؟؟؟

3)اين روزا خونه ما مثل يه فيلم سينمائيه.گفته بودم که يکي ازدوستاي مامان که مستاجر مادربزرگ اينا بودن رو بعد از 19-20سال تازه پيدا کرديم (هموني که سوغاتياشواين روزا من دو لپي ميخورم)اومدن خونه مون باورتون نيمشه چه حالي داشتيم مثل يه رويا بود هيچ وقت فکر نميکردم بازم بتونم خاله و بچه ها رو ببينم

4)به شدت از قضاوتاي خداگونه بدم مياد.

5)باور کن تقصير من نيست که با همه خاطره هاي خوش دوره دانشجوييم تو هستي مي دونم تقصير تو هم نيست تقصير خودمه که نميتونم ازت فاکتور بگيرم کاش ميتونستم يه جورايي نبينمت با اين کاري که کردي ولي نميشه باور کن وقتي شهلا گفت اونقدر خنديدم که اشک از چشمام جاري شد.خیلی دلم میخواد ببینمت البته نه ۱۰ -۲۰سال دیگه همین روزایی که دارم به بدبختیایی که به خاطر راحتی تو کشیدم فکر میکنم.بالاغیرتا"ارزشش رو نداشتی لااقل خودت داری میبینی.میدونی ایندفعه اگه ببینمت و شروع کنی به توجیه این بار نمیخندم آروم به حرفات گوش میدم و وقتی تموم شد یکی میزنم تو گوشت که هم تلافی این ۲سال عذابم باشه هم جوابی به ازدواج احمقانه ت با هر جایی ترین دختری که دیدم.چیو میخواستی ثابت کنی؟؟؟

نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:28  توسط مسافر کوچولو  | 

خيلي به ساماندهي مغزم فکر نميکنم،چون خيلي کار ميبره خيلي زياد.يه عالمه ننوشته و نگفته و هزار تا سوال بي جواب،فرضيه و نظريه و قانون و دلمشغولي دارم که نيمتونم طبقه بندي کنم.بچه که بودم عشقم جمع کردن تيله بود فقط يه دونه عروسک بود که دوسش داشتم ازاينايي که مخمل قرمز داشتن که اونم تو بمباران جاموندوسوخت .عوضش تا دلت بخواد تيله داشتم کلي پز مي اومدم جلو هم محليا،يادش به خير جواد چقدر زور ميزد سرمو گول بماله از چنگم درشون بياره ولي نتونست.وقتي داشتيم مي اومديم همه رودادم بهش که وقتي پسرش بزرگتر شد باهاش بازي کنه!به ياد روزاي توکوچه...يادم نيست بچگيام همينقدرسرم شلوغ بود يا نه فقط يادمه چون زهرا بابا نداشت براش دوچرخه بخره فقط يه بار دوچرخه سواري کردم بعدش دادمش به نگين.الان يه خورده کم حوصله م از آخرين باري که شهر بازي رفتم و بي هوا داد زدم خيلي گذشته ،تئاتر رو هم دو ساله که نرفتم از بچه هاي گروهمون هم خبر چنداني ندارم پيمان که ازدواج کرد و رفت تو کار آزاد،سمير هنوز مي نويسه شکوفه،زهرا و حديث هم مثل من درگير درساشون شدن.اهل سينما هم که اصلا"نيستم مگه چي بشه يه فيلم رو معرفي کنن برمببينم 5-6 بار بيشترسينما نرفتم:کلاه قرمزي و پسر خاله،دختري با کفشهاي کتاني،شام آخر به خاطر نگين،عطش رو هم شوهر مريم دعوتمون کرد رفتيم ديديم و"خيلي دور خيلي نزديک"رو هم به خاطر خودم!الانم نگین کلا فه م کرده بریم آتش بس رو ببینیم حوصله ندارم.کتابام رو از بس خوندم حفظم،اينجا هنوز نتونستم يه کتاب فروشي خوب پيدا کنم هر جا سر مي زنم تقريبا"همه کتاباشو خوندم ،چلچراغ هم ديگه به لعنت خدا نمي ارزه به خصوص بعد از عوض شدن تحريريه فقط اين کرم کتابش به درد بخوره.يه کوچولو يه چيزي هست زير استخوان جناغ  متمايل به سمت چپ درد مي کنه قبلا"که آريتميک بود حالا دردش شديد هم شده گاهي ميزنه به دست چپ و گزگز مي کنه اما من هنوز لازمش دارم به خودش هم گفتم حق نداره لوس بازي در بياره فعلا"هم نه حوصله دکتر رفتن دارم نه وقتش روDesperado رو نمي دونم کي از رو سيستمم حذف کرده صداشو در نمياره از اين چتر شکسته فرزين هم خوشم اومده ولي از مهدي مدرس بيشتر براي اولين بار در عمرم از قيافه يه پسر خوشم اومده!!!(فقط خوشم اومده نه بيشتر)افشين هم سر گرمي خوبيه وقتي دلم ميگيره اين ديگه ازت بدم ميادش خيلي بامزه س!واسه خنده خوبه.اما تو اي پري کجائي واقعا"يه چيز ديگه س.
انجمن نجوم اينجا روپيدا نميکنم نيمدونم اصلا"داره يا نه.اما خوشبختانه استخر نزديکه من بدون آب مي ميرم.خيلي وقته ساز دهنيم گوشه کتابخونه م افتاده حسش نيست.سنتور و سه تارو هم بابا 4ساله قدغن کرده دلم هلاک شده واسه شون.هنوز کاملا"مطمئن نيستم فارغ التحصيل بشم با اين اوضاعي که جرويس عزيز راه انداخته،20تير معلوم ميشه اميدوارم جشن فارغ التحصيلي و تولد رو يه جا بگيرم جشني که دانشگاه گرفته رو بي خيال شدم اومدم خونه فکرکنم امروز باشه،دوستام خيلي شاکي شدن که چرانموندم منم گفتم دلم ميخواست ديگه ريخت ايلامو نبينم.هر چند براي تسويه حساب 21 تير بايد برگردم.دلم ميخواست برم سمنان که کلا"منتفي شد .چون همه پولامو خرج کردمو طبق يه عادت قديمي10ساله تو اين مواقع حتي به بابا هم رو نمي اندازم.يه خورده هم دلم تنگ شده براي نوشته هاي قبليم اما هيچ کدوم نيستن يه روز که يادم رفته بود در کمدم رو قفل کنم يکي رفته بود سراغشون و خونده بود.همه رو آتيش زدم و بعدش هر چي نوشتم براي وبلاگ بوده.شب فرصت خوب نوشتن،بيداري ،زل زدن به آسمون و فکر کردنه.معمولا"شباي تابستون تا دم دماي  طلوع آفتاب بيدارم و از اون طرف تا12ظهر ميخوابم
*همه صورتم پر از جوشاي استرسي امتحان طيف شده هنوزم خوب نشده در نتيجه نه از خونه مي رم بيرون نه زياد خودمو تو آئنيه نگاه ميکنم خوبيش اينه که جاشون نمي مونه وگرنه چه گلي ميگرفتم تو سرم
*حذف شد!(بدم مياد از بت پرستي)ولي هيچي نميتونم بگم
*روزاي 6 و 7 تير 45 دقيقه بعد از غروب آسمان غرب رو ازدست ندين 4 سياره تو يه رديف
*پتو، مبل، لميدن،تلويزيون،فوتبال
 

نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 15:29  توسط مسافر کوچولو  | 
باید یه جوری زهر خودت رو می ریختی نه؟یه جوری ثابت می کردی که استادی!!!!!!!!!!!!!

==================================

من يه چيزي رو تازه فهميدم هنوز تو کفم :چه حالي بهتون دست ميده اگه بگم نامه معروفي که به نام چارلي چاپلين به دخترش جرالدين ميشناسيم واقعي نيست؟نامه اي که30ساله جمله به جمله و خط به خطش همه جا نقل ميشه و خود من به شخصه عاشقش هستم
"دخترم تن عريان تو بايد مال مردي باشد که روحش را براي تو عريان کرده باشد"
"انسان باش پاکدل و يکدل،زيرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است"
و متن خوشنويسي شده اين نامه هم تو اتاقمه!اما چه باورتون بشه چه نه اين نامه جعليه و از همه جالبتر کار يکي از خود ما  ايراني هاست!!فرج الله صبا رو نميدونم ميشناسين يا نه لااقل اونايي که تو خط نويسنده ها وروزنامه نگارا هستن بايد بشناسنش صبا رو.آقاي صبا 30سال پيش وقتي سردبير مجله روشنفکر بوده اين نامه رو براي ستوني به اسم فانتزي تو همين مجله مينويسه و چون آخر وقت بوده و عجله داشتن براي رسوندن کار به چاپخونه اسم فانتزي از بالاي نوشته حذف ميشه و تو صفحه بندي مجله به اسم نامه منتشر نشده چاپلين به دخترش چاپ ميشه و بعدا"به آلماني انگليسي و  ترکي هم ترجمه ميشه!!!مي بينيند دقيقه نودي بودن ما ايرانيا چطوري تن چارلي بدبخت رو تو گور مي لرزونه؟اما من هميشه اون نامه رو دوست دارم فقط بايد اسم نويسنده ش رو عوض کنم

نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:27  توسط مسافر کوچولو  |