تبليغاتX
آخرین ستاره شب
بین رنج بردن و هیچ به ما حق انتخاب داده اند.من رنج را برداشته ام
یه تشکر ویژه ازحامد عزیز به خاطر زحمتی که واسه تغییر قالب من کشید .

یه استاد کوانتم داریم بچه دار شده اسم بچه ش رو هم گذاشته((رامان))*!!! اول فکر کردم چون کُرد هستن اینم یه اسم کُردیه اما بعد کاشف دراومد که از عشق شیمی بوده ،حالا منم دارم به اسمایی مثل بازشیف،فنول،بنزن،اسید لوئیس،شاید رامان و . . .این جور اسما فکر میکنم.

 دیشب تا ۲:۳۰بامداد"(!)گزارش کار ۷ ماهه تمرین پژوهشم رو تایپ میکردم باEXCEL نموداراش رو کشیدم و چون خوابم می اومد گفتم فردا صبح نمودارا رو می یارم تو گزارش کارباتری فلشم تموم شده بود شارژر هم نداشتم.مجبور شدم همه رو رو فلاپی Saveکردم صبح رفتم دانشگاه که از همونجا پرینت هم بگیرم به محض اینکه کپی paste تموم شد و نمودار رو هم از رو فلاپی Delet کردم اومدم تغییرات رو ذخیره کنم همه ش پرید.معلوم شد کامپیوترا یه مرض جدید گرفتن که بدون اخطار فایلهای Wordرو میخورن!!!بازم ادامه بدم؟؟

 

 *رامان یکی از طیف سنجی های متداول در شیمی برای شناسائی ترکیبات است.

                     

نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:48  توسط مسافر کوچولو  | 
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد                سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان ((تصمیم کبری))ابر دیگر            یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد              حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست                  هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید              این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان!برادر!گوش کن نقطه سر خط              بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

شعر از غلامعلی  شکوهیان

پارسال تو دوره انتخابات ریاست جمهوری چند بیت از این شعر رو تو بلاگ قبلیم که بستمش نوشتم همه تو شور انتخابات بودن فضای خوابگاهمون دو دسته بود بلوک ما معین و بلوک پائینی احمدی نژاد.من نمیخواستم رای بدم مهر انتخابات ایران فقط یه بار تو شناسنامه م بود نمیخواستم بیشتر بشه.وقتی انتخابات رفت دور دوم همه میخواستن به رفسنجانی رای بدن ،یه شب مریم اومد اتاقمون التماس میکرد از خر شیطون بیام پائین و به رفسنجانی رای بدم و گرنه بیچاره میشیم!!!بعد از کلی بحث آخرش گفتم من با شناسنامه میام و فقط انگشت میذارم خودت هر غلطی دلت میخواد بکن من عمرا"به اون...(به دلایل امنیتی دچار خود سانسوری شد)رای بدم.قیافه همه بعد از رای آوردن احمدی نژاد دیدنی شده بود واسه من البته هیچ فرقی نمیکرد جز اینکه یه مهر ناخواسته به اون یکی اضافه شد .خواستم یه تجدید خاطره شده باشه!چون مریم هنوز همون مانتوهایی رو که میترسید احمدی نژاد جمعشون کنه می پوشه و با دوست پسراش راحت تر از قبل میره بیرون و . . . و . . ((.بابا مثل هر شب نان ندارد))

نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:41  توسط مسافر کوچولو  | 
1)صبح زود رسیدم بی خوابی و پیاده روی چند روزه کلافه م کرده بود ،اما آزمایشگاه شوخی بر دار نیست غیبت مساوی حذف شدنه.بعد از یه استراحت سه ساعته میرم دانشگاه خوشبختانه آزمایش زود تموم میشه،بچه ها پیشنهاد  میدن بریم فیلمی رو که کانون فیلم قراره اکران کنه ببینیم،به اصرار بچه ها میرم بعد از فیلم میایم بیرون از آمفی دانشگاه که پارچه نوشته های سیاه توجهم رو جلب میکنه چشمم به اسم احمد که می افته دلم میریزه پایین از بچه های مکانیک ۸۱ که من باهاشون ریاضی و معادلات دیفرانسیل پاس کردم.دلم میخواد اشتباه دیده باشم ،سکندری میخورم و زینب دستم رو میگیره آروم میرم جلو عینکم رو میذارم و دوباره میخونم :((درگذشت ناگهانی دوست و همکلاس عزیزمان احمد.............))باورم نمیشه همین هفته پیش دیدمش شاد و شنگول تو دانشگاه.هیچکدوم  از بچه های مکانیک رو پیدا نمیکنم ازشون بپرسم چی شده زینب منو تا پای اتوبوسا میرسونه تو  سرویس فقط حرف اونه.همه ش قیافه احمد جلو چشممه ،پسر قد بلند و ورزشکاری که شبیه هندیا بود و همیشه هم کت و شلوار میپوشید،شوخ و شیطون بود سر به سر همه میذاشت،یاد روزای امتحان ،کلا س،تعطیل کردنای گاه و بیگاه که همیشه هم اون لیدر بود دیوونه م میکنه.یکی دو هفته اخیر خیلی ساکت و آروم شده بود بچه ها میگفتن نامزد داره،و شب یکی ا زهمشهریاش میاد اتاقمون و میگه تصادف کرده و ماشینش سوخته از جسدش چیزی نمونده ...بغضی که سه ساعته راه گلوم رو بسته میشکنه اشک میشه و میاد پایین با خودم فکر میکنم خدا اگه این اشک و هم از ما آدما میگرفت چیکار میکردیم.

فعلا"عزراییل تو دانشگاه ما می چرخه.

۲)بابا زنگ میزنه که بپرسه خوب رسیدم یا نه وچرا تا حالا زنگ نزدم،میگه صدات چرا گرفته س و من توضیح میدم یکی از بچه های مکانیک که باهاشون کلاس  داشتم تصادف کرده مرده...بابا هیچی نمیگه و من به زور میتونم بگم :با با اونم ۶۳ای بود هنوز ۲۲ سالش تموم نشده،بابا میگه پس من دیگه چیزی نگم...پاپی میشم که نه تورو خدا بگو چیزی شده؟؟؟؟بعد از کلی اصرار بابا میگه آقای محمدی و پسرش محمد امین تو راه کرمانشاه تصادف کردن فوت شدن دیگه طاقت نمیارم می افتم رو تخت ،گوشی رو قطع میکنم.آقای محمدی یکی از شریفترین آدمایی بود که می شناختم،همکار بابا بود ومحمد امین تنها بچه ش ۴ سالش بود،از مسافرت تفریحی میان که با یه تریلر تصادف میکنن خودش و پسرش می میرن و خانمش هم با پشت و پای شکسته بیمارستانه و هنوز نمی دونه چه بلایی سر خونواده ش اومده.حتما"دیوونه میشه با اون علاقه ای که اینا به هم داشتن بابا دوباره زنگ میزنه گریه کرده میگه کاش لااقل محمد به خاطر مادرش زنده میموند. . .

*خدا خیلی پوستم کلفت شده که با این اتفاقای پشت سر هم هنوز می تونم بنویسم نه؟؟؟؟

۳)شماها هیچی نیستین ،آدم نیستین،شرف ندارین ،غیرت ندارین،مرد نیستین.مرد واسه عقیده خودش جون میده جون نمیگیره.آخه جانیا شماها با رژِیم مشکل دارین با هر کی مشکل دارین به درک چرا سر مردم بدبخت خالی میکنین؟؟؟ترسوها تا کی؟؟؟شماها دست هر چی احمق تروریسته تو دنیا از پشت بستین.بازم شرف اونا که هر کاری میکنن پاش می ایستن.متنفرم ازتون

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:23  توسط مسافر کوچولو  | 
۱) استاد تو رو خدا بگو چه ربطی بین ماتریسهای نظریه گروه و انتگرال همپوشانی وجود داره؟من اصلا"نمیفهمم چرا به جای تقارن داری طیف درس میدی!!!

خانم دکتر کجایی که یادت به خیر!راستی شفیلد خوش میگذره؟

۲)یه معذرت خواهی رسمی از شبنم و سعید که آدرسایی رو که بهم داده بودن گم کردم همه نمایشگاه رو هم گشتم و از پا افتادم ولی چشمم به ناشر کتابای اونا نیفتاد،قراره دوستم برام بفرسته.بازم معذرت

۳)من این دنیای مجازی رو حتی اگه پر از دروغ باشه ترجیح میدم به دنیایی که آدماش تو چشمام نگاه میکنن و دروغ میگن

۴)قبلا"فکر میکردم مزخرف ترین کار دنیا اینه که آدم محض خالی نبودن عریضه هر هفته یه دوست پسر(یا دوست دختر)عوض کنه که جلو دوستاش کم نیاره. الان یه هفته اس یه چیز مسخره تر و مزخرف تر از اون کشف کردم:یه مقاله علمی انگلیسی رو به زبان فارسی ترجمه کردن،به خدا حاضرم این مقاله رو به زبان اصلی سمینار بدم نه اینکه ترجمه ش کنم  خودتون ببینین:

Frequency_Shifted Multiwavelength Fiber Bragg Grating Laser Sensor

این عنوان یه مقاله س که اگه بخوام به فارسی همین عنوانش رو بنویسم یه صفحه توضیح لازم داره!!!

۵)یه عالمه خاطره میخواستم تعریف کنم از این چند روزی که بعد از ۴ ماه تهران اومده بودم  وقت ندارم فقط این حسرته که خیلی از کتابا رو پیدا نکردم رو دلم موند مثل سووشون که وقتی ۱۳ سالم بود خوندم حالا میخواستم واسه خودم بخرمش.و یه چیز دیگه هم اینکه تو غرفه گابریل گارسیا مارکز (شدیدا"متاسفم که شماره غرفه یادم نمونده )باید به شدت از دختر بودن خودت استفاده ابزاری(!!!) میکردی تا بهت جواب بدن و من نیم ساعت اونجا معطل بودم چون ا ستفاده ابزاری بلد نبودم در ضمن فروشنده هم محو یکی دیگه شده بود!!!!تو غرفه مهر هم حسابی حالم و گرفتن البته میگفتن از خبرگزاری ایرنا بوده به هر حال شوخی قشنگی نبود.کتبای لاتین بی نهایت گرون بود و من همچنان باید به کپی کردن اونا راضی باشم.دیدن خاتمی و هادی خامنه ای هم خیلی ذوق زده م کرد نه به خاطر سیاست که خیلی وقته از سیاست بریدم به خاطر مرد بودنشون و اینکه همه جوره پای حرفشون وایسادن

نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:1  توسط مسافر کوچولو  | 
از ۴چیز حالم به هم میخوره:

)آپم و منتظر

 

ASL PLZ(۲:

 

 

مامانم میگه:مردم چی میگن،فکر حرف فامیل رو کردی؟

 

 

۴)بابام میگه:تو عاقل و فهمیده ای و من انتظار دارم بتونی با همه کنار بیای

 

 

 

راحیلا نیست دلم تنگه واسه ش.

 

پارسال که کسی رو ندیدم نمایشگاه ولی امسال اونقدر خوشحال بودم از اومدن خاتمی(منو یادروزی انداخت که با بابا کل کل می کردم باید بهش رای بدین و خودم وقتی تونستم بهش رای بدم با هزار امید و آرزو چقدر رنگ سیاست تیره س) ،علی دایی،مهراج محمدی و هادی خامنه ای (گفتم هادی خامنه ای یاد سلام افتادم یادش به خیر . . .چه دورانی بود)اما خوبیش چی بود؟؟؟اینکه وقتی اینا می اومدن همه دورشون جمع میشدن غرفه ها خالی می شد،با خیال راحت میتونستم دیدن کنم .

 

*اعتراف میکنم که دلم واسه خاتمی یه ذره شده بود،اعتراف میکنم اشک تو چشمام جمع شده بود و اعتراف میکنم وقتی رفتم خبر گزاری مهر و اونجا یکیشون عکس یه بنده خدایی رو میفروخت ۱۰۰تومن دلم خواست سرش داد بزنم

 

نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:18  توسط مسافر کوچولو  |