تبليغاتX
آخرین ستاره شب
بین رنج بردن و هیچ به ما حق انتخاب داده اند.من رنج را برداشته ام
اومدم یه پست جدیدتر بنویسم به همون اسمی که هست همه ش رو نوشتم به آخراش رسیدم خواستم اسم یکی از بچه های بلاگ نویس رو لینک بذارم کامپیوترقفل کرد مجبور شدم Rstart کنم همه ش هم واسه تو بود انگار قسمت نیست شایدم خدا هواتو داره یه بار که بهت گفتم خیییییییییییلی هواتو داره.دلم گرفته نگرانت هم هستم یا اون موبایلتو روشن کن یا به آفام جواب بده یا زنگ بزن یا.................این دو هفته از بس گریه کردم دیگه میتونی تشخیص بدی چشمام چه رنگین سرخ سرخ مثل خون آشام نه سبزه نه آبی نه خاکستری..............................

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:50  توسط مسافر کوچولو  | 
نگین زنگ زده که اگه گفتی کی زنگ زده؟یه کم کارای اینجوریش زیاده میگم چه میدونم!!!میگه خاله مرضیه.میرم تو فکر ولی چیزی یادم نمیاد.میگه مامان سمیرا. . .یه چیزی تو مغزم جرقه میزنه باورم نمیشه نگین میگه به خدا شوخی نمیگنم دیروز زنگ زده کلی هم با مامان و بابا حرف زد تازه سمیرا هم با مامان حرف زده . . .میرم به گذشته های دور خیلی دور . . .خاله مرضیه دوست مامان بود و مستاجر مادربزرگم اینا بودن،همیشه منو گاز می گرفت می ترسیدم ازش،دوباره میرم سراغ آلبوم تموم این سالا دلم میخواست بدونم کجا هستن چیکار میکنن،عکس سمیرا رو نگاه میکنم و هی تصور میکنم بعد از ۱۸ سال حالا چه شکلیه ولی سروش رو اصلا"نمیتونم تصور کنم خیلی کوچیک بود و نق نقو. . .خاله مرضیه گفته حالا دو تاشون تو یه شرکت کار میکنن.همه خاطرات دوباره واسه م زنده میشه آخرین باری که همدیگه رو دیدیم قبل از مهاجرت ما بود و اونا هم بعد از ما رفتن اون روز من زمین خوردم و سمیرا از گریه من گریه ش گرفته بود من ۳:۵سالم بود اون ۴:۵.خاله مرضیه کلی با مامان درددل کرده  و گفته حالا اصفهان زندگی می کنن.گفته آخر هفته میاد و منم موندم که بعد ا ز ۱۸ سال ببینمش. مثل اینکه برگشتن زیاد هم بد نبود.

 

*کاری نداره که ،یا من اصلا"ازدواج نمیکنم یا فقط با اونی که دوست دارم حالا شماها هی آسمون ریسمون ببافین به هم کیه که گوش کنه؟

*از اونجایی که فوق لیسانس قبول نشده بودم و این برام کابوس بود که تو خو نه بمونم شنیدن اینکه فرزند ارشد کارمندان دولت جای خودشون می رن سر کار بعد از بازنشتگی اونا کلی بهم چسبید حتی اگه معلمی باشه با ا ین اوضاع اگه من تو خونه باشم و بابا هم بازنشسته بشه هر روز دعوا داریم،بالاخره بچه اول بودن غیر از موش آزمایشگاهی بودن به یه دردی خورد.

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:39  توسط مسافر کوچولو  | 
نه خاطره های عاشقانه ای داشتم که بارون بخواد تجدیدشون کنه!نه خاطره هایی که حاصل بارون باشه و بخوام بارون ببره!اما همیشه دیوونه بارون بودم می مردم یه روز بارونی بشه یواشکی چترو جا بذارم و برم خیابون گردی!بعد هم وقتی به قول دوستام موش آب کشیده شدم برگردم خونه داد مامان در بیاد و . . . تب،هذیون، بیمارستان آمپول، سرم ودوباره روز از نو روزی از نو. . .یه دلتنگی عجیب غریبی بهم می دادکه دوسش داشتم اونجا که بودم هم محلیام عادت کرده بودن اینجا اما نمیدونم چرا فکر میکنن دیوونه م!حالا من دلم خودش همین طوری تنگه خدا هم یادش رفته که الان آخرای اردیبهشته اینجا درست مثل آبان وآذره. . .نمیدونم شایدم اون بالا جای غرب و شمال عوض شده یادشون رفته به من این پایین خبر بدن.

۱)من مرده این سه نقطه ام که هر وقت کم میاری میتونی ازش استفاده کنی.

۲)امروز فهمیدم تو شیمی هم یو اس آ داریم.

۳)روزای آخر نمایشگاه با بوی سرب و  دودی که تا عمق وجودم پایین میکشم و دوستایی که ۴ ماهه همدیگه رو فقط با وب دیده بودیم و  آزادی*که دلم تنگ شده بود واسه ش.

*میدون آزادی

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:40  توسط مسافر کوچولو  | 
 

حرفي براي هم نداشتيم
سكوت را ترجيح دادم تا قلبهايمان دردودل كنند.
هوس بوسيدن لبهايش آزارم مي داد عشق مقدسم را با هوسي زود گذر الوده نكردم..
اما چشمانش بااندامم عشق بازي مي كرد
چه دروغ،، عاشقانه بود ديروزم.
چه تاريكست امروزم.
به اتش مي كشم خود را اگر فردا چنين باشد!!!

یادت باشه بعد از دو ماه که همدیگه رو دیدیم  فقط چشمای اشک آلودت واسم موند و حسرت دستایی که فقط به اندازه یه کلید کی بورد ازم فاصله داشتن+دستای تاول زده خودم وقتی تو آزمایشگاه بعد از رفتن تو به هیتر ۱۰۰درجه چسبید.حالا تو هی بگو باید صبور باشیم. . .صبر چه واژه مسخره ایه وقتی دل بهونه یمگیره

نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:50  توسط مسافر کوچولو  |