تبليغاتX
آخرین ستاره شب
بین رنج بردن و هیچ به ما حق انتخاب داده اند.من رنج را برداشته ام
از مهر۸۴ که فرمش رو پر کردم منتظرش بودم.تابستون کلی با مامان و بابا سرو کله زدم و آخرش هم مامان بغض کرد که این حرفا چیه میزنی...

الان حس آدمی رو دارم که برگه تولد دوباره ش رو دادن دستش،حس قشنگیه.هنوز جرات نکردم به مامان و بابا بگم تصمیمم رو عملی کردم،از غصه دار شدنشون میترسم.ایرانی هستیم دیگه هر چی هم بشه بازم پای رابطه بچه و پدر و مادرش که  میاد وسط همه مون سنتی سنتی هستیم...

اما به هر حال این کار رو کردم و وقتی اون کارت رو گرفتم تو دستم سبک سبک شدم، رفتم تا اون بالا بالاها، انگار یه خون تازه تو رگام دوید...

حالا خیالم راحته اگه بمیرم خوراک سوسک و مورچه نمیشم،زنده م که به درد کسی نخورد لااقل مرده م...

به قول همین چیزی که تو کارت نوشته:

            . . . باشد که ادامه زندگی اجزای وجودم نجات بخش زندگی دیگری باشد.

*میلان عزیزم باید داغ به دلم میذاشتی؟ تو هم؟

نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:25  توسط مسافر کوچولو  | 
من قبلا"ها(۶-۷سال قبل):از رت باتلر و جرویس پندلتون بدم می اومد.

من حالا(از یکماه پیش):از پدر رالف،اسکارلت و داش آکل بدم میاد.

نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:59  توسط مسافر کوچولو  | 
سلاخی زار میگریست

به قناری کوچکی دل باخته بود...

                                 (( م.امید))

*پیکهای کاغذی حتی با وجود آف و ایمیل و اس ام اس بهترین هستن به خصوص اگه منتظرشون نباشی و یهو سر و کله شون پیدا شه ۰نمیدونم چرا هنوزم با این  پیشرفت و تکنولوژی بازم با نامه بیشتر حال میکنم۰

نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:25  توسط مسافر کوچولو  | 
کاش میدانستی

بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار چو از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور زود بر خیزعزیز

جامه تنگ درآر

و سرا پا به سپیدی تو درآ

و به چشمم گفتم:

باورت میشود ا ی چشم به ره مانده خیس

که پس از این همه مدت

ز تو دعوت شده است ؟

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه

با توام کاری نیست

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت دیگر اندیشه لرزش

به خودت راه مده

وقت آن است که آن دست محبت

ز تو یادی بکند

خاطرم را گفتم:زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه توئی

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو

تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چو دگر نیست

از اینجا بروم

پنجه از مو به در آورده بدان شانه زدم

و به لبها گفتم:خنده ات را  بر دار

دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر که تو ورچیده و خاموش

به کنجی باشی

سینه فریاد کشید:

من نشان خواهم داد

قاب نامش را در طاقچه ام و هوای

خوش یادش را در حافظه ام

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتاده است

و مبارک باشد وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب

و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته تر آبرویم نبری

پایکوبی ز چه برپا کردی؟

پای بر سینه چنان طبل مکوب

نفسم را گفتم

جان من تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد 

 تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر

بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به مغزم میگفت:من نگفتم به تو

آخر که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو میگفتم:او مرا خواهد خواند

و مرا خواهد دید

سر به آرامی گفت:

خوب چه میدانستم

من گمان میکردم دیدنش ممکن نیست

و نمیدانستم

بین تو با دل او حرف صد پیوند است

من گمان میکردم...

سینه فریاد کشید

خوب فراموش کنید

هر چه بوده است گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آفرین پای عزیزقدمت را قربان

تندتر راه برو طاقتم طاق شده است

چشم برقی میزد

اشک بر گونه نوازش میکرد

لب به لبخند تبسم میکرد

مرغ قلبم با شوق تاب ماندن به قفس هیچ نداشت

دست بر هم میخورد

نفس از شوق دم سینه تعارف میکرد

سینه برطبل خودش میکوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت:

راه را گم نکنیم!!

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد

سر به پا گفت کمی آهسته تر

بگذارید که من هم برسم

دل به سر گفت شتاب

تو هنوزم عقبی؟

فکر فریاد کشید دست خالی که بد است کاشکی...

سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی این همه هدیه

کجا چیزی نیست!!

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

سینه یک سینه سخن

روح را شوق وصال

لب پر از  ذکر حبیب

خاطر آکنده یاد

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد......

((به خاک میهن خوش آمدی))

**خدا...گیر دادیا...بازم روزای لعنتی شروع شده ...فکر کن ساعت ۱۱قبل از ظهردوستت رو میبینی بی خیال پله های علوم رو دو تا یکی میکنه ساعت ۲ بعد از ظهر میشنوی باباش فوت کرده برگشته شیراز...تو هم نمیبینیش...حالا برگرده آخه من چطور بهش تسلیت بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:34  توسط مسافر کوچولو  |