واسه اونایی که آشنایی ندارن میگم که داستان پرواز مرغان عالم به طرف سیمرغ هست که هدهد راهنمای اوناست و اول سفر هر کدوم از پرنده ها یه بهونه میاره و هدهد جواب میده.حالا اونی که خوشم اومده:
دیگری گفتش که ای مرغ بلند عشق دلبندی مرا کرده است بند
عشق او آمد مرا در پیش کرد عقل من بربود و کا رخویش کرد
شد خیال روی او رهزن مرا و آتشی زد در همه خرمن مرا
یک نفس بی او نمی یابم قرار کفرم آید صبر کردن زان نگار
چون دلم آتش بود در خون خویش راه چون گیرم من سرگشته پیش
وادیی در پیش میباید گرفت صد بلا بر خویش میباید گرفت
من زمانی بی رخ آن ماهروی چون توانم بود هرگز راه جوی
درد من از دست درمان هم گذشت کار من از کفر وایمان در گذشت
کفر من ایمان من از عشق اوست آتشی در جان من از عشق اوست
گر ندارم من در این اندوه کس همدمم در عشق او اندوه است وبس
عشق او در خاک و در خونم فکند زلف او از پرده بیرونم فکند
من چو بی طاقت شدم در کار او یک نفس نشکیبم از دیدار او
خاک راهم غراقه در خون چون کنم حال من این است اکنون چون کنم
و جواب هدهد
گفت ای در بند صورت مانده ای پای تا سر در کدورت مانده ای
عشق صورت نیست عشق معرفت هست شهوت بازی ای حیوان صفت
هر جمالی را که نقصانی بود مرد را زان عشق تاوانی بود
هر جمالی که مصون است از زوال کفر باشد صبر کردن زان جمال
صورتی از خلط و خون آراسته نام او کرده مه ناکاسته
گر شود آن خلط وآن خون کم از او زشت تر نبود در این عالم از او
آنکه حسن او ز خلط و خون بود دانی آخر آن نکویی چون بود
چند گردی گرد صورت مبتلا هم از آن صورت فتی در صد بلا
چند گردی گرد صورت عیبجوی حسن در غیب است و آن از غیب جوی
گر بر افتد پرده ای از پیش کار نی همی دیار ماند نی دیار
محو گردد صورت آفاق کل هر چه عز بینی به دل گردد به ذل
دوستی صورت ای معنی نگر دشمنی گردد همی با یکدگر


