من اینجا رو دوست ندارم اینجایی که قراره تا همیشه خونه ما باشه چون تو و مامان تصمیم گرفتین...من لابد باید خوشحال باشم که اقوام جدید رو میبینم،با همسایه های جدید آشنا میشم ،دوستای تازه پیدا میکنم،اما خوشحال نیستم جدا" خوشحال نیستم.مدتها سعی کردم باهاش کنار بیام با این شهر کوچولو اما نمی تونم من با این شهر ،با این مردم ،با این فرهنگ غریبه ام و تو خودت بهتر از هر کسی اینو میدونی یکی دو سال یه بار اونم فقط۱۰،۱۱ روز ما رو می آوردی اینجا و من فقط از دستمالای رنگی، ضربه های دف، دسته های رقص محلی و لباسای کردی خوشم می اومد نه بیشتر.
باید ۱۸ سال زندگی ،دوستی ،هم محل بودن رو فراموش میکردم تا بیام و۳ ،۴ سالی رو که اینجا جا گذاشته بودم پیدا کنم .اما به چه زبونی باید میگفتم تا میفهمیدی که من نمیتونم دل بکنم از ۱۸ سال خاطره،۱۸ سال ....آخ کاش میفهمیدی یا نه کاش من میتونستم بفهمم...کاش میفهمیدی من همین ۴ سال هم که دانشجوی شهرستان بودم به اندازه ۴۰ سال از زندگی عقب افتادم.
اشک، اشک ،اشک ...چطور به دوستام میگفتم که این رفتن شاید برگشتی نداشته باشه؟وقتی پیمان گفت اونجا حیف میشم،وقتی سارا التماس میکرد بگم فقط یه شوخیه،وقتی هانیه و بیتا آروم آروم گریه میکردن ،وقتی علی و مریم قهر کردن و رفتن نمیتونی بفهمی چه حالی داشتم و اگه جواد نبود که با شوخیاش جو رو از ماتم در بیاره نمیدونستم باید چیکار کنم.شکوفه حتی نگاهم نکرد،زهرا و سمانه طوری تکیه زدن به دیوار و نشستن که دلم میخواست دنیا همونجا تموم شه.
همه خاطر های من از این شهری که منو آوردین دود ،گلوله، آژیر خطر، هواپیما ،خون، جسد و عروسکای سوخته اس...خاطره هایی که تا قبل از شهادت سزار تقریبا" فراموش کرده بودم .
تو یه بار دیگه هم با من همین کار و کردی،یادته نه؟نتیجه اش رو هم یادته پس همون حرفی که وقتی داشتیم میاومدیم زدم رو تکرار میکنم :خواهش میکنم بابا بیشتر از ۳ سالی که از درس نگین مونده نباشه
تو کاری کردی که واسه اولین بار تو زندگیم آرزو کنم کاش پسر بودم .میدونی چقدر سخت بود به زبون آوردن این آرزو؟نه نمیدونی .........
اما حالا وضعیت فرق میکنه ،دلیل برگشتنمون هر چی باشه درس نگین،ماموریت تو یا...اگه بعد از ۳ سال برنگردیم دیگه نیلوفری در کار نخواهد بود.اینو قول میدم.حتی اگه دموکراسی مسخره خونه هم موندن رو تصویب کنه چون من تو اون به قول تو دود و ترافیک این دفعه قلبم رو جا گذاشتم
ایکاش همه این حرفا رو میتونستم رو در رو بهت بگم بدون اینکه صدام بلند شه یا صورتم از عصبانیت قرمز شه خودت هم میدونی که فقط به خاطر قلب مامانه که حاضرم فعلا"سکوت کنم البته فعلا"!سعی میکنم این دفعه خود خواهی مردای ایرانی رو فقط به تو نسبت بدم که شهریار شاکی نشه چرا مردا رو جمع میبندم.
* این تابلوی نیایش جبران هم شده آینه دق من تا میام از چیزی شاکی باشم رو دیوار اتاقم دهن کجی میکنه:
پروردگارا
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

